*...انتظار و دلتنگی...*

من زیر باران ایستاده ام
و انتظار تو را می کشم
چتر روی سرم نیست
می خواهم قدم هایت را ، با تعداد قطره های باران شماره کنم
تو قبل از پایان باران میرسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟!
مرا که ملالی نیست
حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم
نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم
نه از خاکی که باران ، غبار را از آن ربوده است...
هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند
و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا
من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم...

میدانم که می دانی!
برای این همه دلتنگی دیواری کوتاهتر از "نبودنت" نیافتم
تو که خوب میدانی سهم قناری دلم دیدن میلههای قفس تنها با پس زمینه این آبی بیکران نبود...
و خوبتر میدانی حجم این همه دلتنگی از مرکز ثقل زمین تا آسمان هفتم نیز تجاوز میکند...!!!
و باز هم می دانی که این دست های بی تو در هجوم این گریههای طوفانی در خوشبینانهترین حالت نابود می شود!!!
اما چه فایده؟؟؟
که از تمام عطرهای دنیا تنها لحظهای بویی شبیه آغوشت می خواهم...!
تا هوش از سر این همه دلتنگی ببرد...

