تبليغاتX
شهر غمها

شهر غمها

http://maarpich.blogfa.com/

*...انتظار و دلتنگی...*


من زیر باران ایستاده ام

و انتظار تو را می کشم

چتر روی سرم نیست

می خواهم قدم هایت را ، با تعداد قطره های باران شماره کنم

تو قبل از پایان باران میرسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟!

مرا که ملالی نیست

حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم

نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم

نه از خاکی که باران ، غبار را از آن ربوده است...

هر وقت چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند

و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا

من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم...

 

میدانم که می دانی!

برای این همه دلتنگی دیواری کوتاه‌تر از "نبودنت" نیافتم

تو که خوب می‌دانی سهم قناری دلم دیدن میله‌های قفس تنها با پس زمینه‌ این آبی‌ بی‌کران نبود...

و خوب‌تر می‌دانی حجم این همه دلتنگی از مرکز ثقل زمین تا آسمان هفتم نیز تجاوز می‌کند...!!!

و باز هم می‌ دانی که این دست های بی‌ تو در هجوم این گریه‌های طوفانی در خوش‌بینانه‌ترین حالت نابود می شود!!!

اما چه فایده؟؟؟

که از تمام عطرهای دنیا تنها لحظه‌ای بویی شبیه آغوشت می خواهم...!

تا هوش از سر این همه دلتنگی ببرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ساعت 21:1 توسط سعید |


میگن دلتنگی قشنگ ترین هدیه ی عشقه ؛ حالا من با این هدیه ی قشنگ تو چیکار کنم!؟

من روز خویش را

با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز می کنم..

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال :

                            -که دستم به دست توست! -

من جای راه رفتن

                         پرواز می کنم !

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم......

 

خیلی بیقرارتــــــم گلم

من براي تو مينويسم ..

براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست

براي تويي كه قلبم منزلگه عشق توست

براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست

براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شده

براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است

براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي

براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي

براي تويي كه يك لحظه دوري ات برايم مثل يك قرن است....

 

***************

 

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند..

 

 مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار ..

 

 من اکنون صاحب دشتي قاصدکم، اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟

 

خیلــــــــی دلــــــــم هواتـــــــــو کــــــــــرده نفســــــــــی

خیلــــــــی شدیـــــــــــد عاشـقـــــــتم گلـــــــم

زیـــــاد دوستــــت دارم عشقم

دلتنگتــــم جونم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390 ساعت 10:45 توسط سعید